راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

گوش درد 2

سلام پسره گلم دیشب بردیمت پیش دکترت ،دکتر گفت گوشات خوب شده و دیگه عفونت نداره ولی گلوت هنوز خوب نشده و باید داروهاتو ادامه بدیم در ضمن تو هم مثل من لوره سومت اذیتت می کنه و دکتر گفت یکی از علت هایی که تو اینطوری می شی همین لوزه سومت متاسفانه اینو از من به ارث بردی الهی من بیرم که این ارث مزخرفو به تو دادم، البته دکتر گفت احتمال داره تا 4 یا 5 سالگی درست بشه ولی اگه درست نشه باید عملت کنیم مامان جان از ته دلم دعا می کنم که خوب بشه ( لطفاً هر کس که این مطلب خوند واسه جوجوی من دعا کنه)  
5 دی 1390

دستگاهی با نام پسره خوشگله من

سلام گلم این مطلب و خیلی وقته می خوام برات بنویسم ولی همش یادم می رفت ولی الان یه دفعه ای یادم افتاد و برات می نویسم بابایی توی یه شرکت کار می کنه و اونجا مدیر عاملش همیشه نسبت به ما و مخصوصاً تو لطف زیادی داشته یه روز به مناسبت یکی از موفقیت های شرکت بابایی، مدیر عاملشون هم همکارها  و خانواده اونها رو دعوت کرد فرحزاد خیلی عالی بود و خوش گذشت و تا دیر وقت هم اونجا مونده بودیم شما هم تازه به دنیا امده بودی کلاً تو دست همکارای بابایی بودی و آقای مهندس ... و همون جا بود که آقای مهندس تصمیم گرفت یه دستگاه  از ایتالیا وارد کنه و به عنوان اسم برند از اسم شما استفاده کنه مامان جان این دستگاه دو مدل داره هم باطری خوره هم برقی همین الان...
3 دی 1390

یلدا مبارک

عزیزم این اولین شب یلدایی هست که تو پیش مایی فکر کن ؟!!! چقدر خوش به حال ماست هـــــــــــــــــــورا هــــــــــــــــــورا امشب قراره مامانی، بابایی و خاله ها بیان خونمون فردا شبم با یه شب تاخیر برای اینکه عمو و عمه هم خونه باشن میریم خونه مامان بزرگ  ماه پسند و بابا بزرگ علی اولین شب یلدات مبارک پسرم هندونه بده قاچ کنیم لپ هاتو بده ماچ کنیم غماتو بده چال کنیم بـــخنـــد تـــــا مــــــا حـــــــال کنیـــــــم یلدا مبارک ...
30 آذر 1390

وروجک مامان

سلام وروجک جون عزیز کیفیت راه رفتن خیلی خیلی بهتر شده، الان دیگه بدونه کمک گرفتن از ماها خودت لبه مبل، چهارچوب در، ... می گیری و بلند می شی ماشاءالله مامان دیروز که از مهد اوردمت خیلی خوابت می آمد ولی مگه شیطونی کردن امان می ده که شما بخوابی خلاصه تا ٦:٣٠ بازی کردی بعدش به مدت یک ساعت خوابیدی و بیدار شدی انگار دوپینگ کردی وقتی خوابیدی منم دیروز خیلی کار داشتم آخه ٥ شنبه جمعه رفته بودیم خونه دایی احمد و دیر وقت برگشته بودیم، نتونسته بودم ساکت و لباساتو وسایلتو جمع کنم قبل رفتنم کلی لباس شسته بودم که باید جمع می کردم تو اون یک ساعت که شما خواب تشریف داشتین من بدو بدو به این کارا رسیدم و شام درست کردم ساعت ١١:٣٠ مامان بابا می خوان بخوابن ول...
27 آذر 1390